+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:8  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 20:58  توسط مهدی
|
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد


+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 12:18  توسط مهدی
|
چند تا عکس لاو واسه دوستان















+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:49  توسط مهدی
|
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:34  توسط مهدی
|

نمک رو زخم من نپاش ، من زخمی غرورتم
با این همه بدی ببین ، هنوز سنگ صبورتم
از درد من قصه نگو ، قصه ی من تکراریه
مردن من همیشگی ، واسه دل تو عادیه
جلو چشم غریبه ها ، چه قدر خوار و حقیر شدم
هیچی ازم نذاشتی تو ، وقتی دیدی اسیر شدم
وقتی نبودم هیچ کسی با دلت هم بازی نبود
خاک سیاه نشوندیم و دلت هنوز راضی نبود
عشقتو تو سرم نزن ، ان قد بهم نگو بمیر
تموم هستیم مال تو ، غرورمو ازم نگیر
چرا همیشه تبرت ، رو ریشه ی دل منه
بگو چرا قلب منه باید همیشه بشکنه
چه روزهایی که سوختمو ، به پای تو حروم شدم
یه عمری من دل بستمو ، تو چشمای تو گم شدم
دیگه چی می خوای از دلم ، هر چی که می خواستی دیدی
به عشق پاک و بی ریام ، توی دلت می خندیدی
عشقتو تو سرم نزن ، ان قد بهم نگو بمیر
تموم هستیم مال تو ، غرورمو ازم نگیر
چرا همیشه تبرت ، رو ریشه ی دل منه
بگو چرا دل منه باید همیشه بشکنه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 21:51  توسط مهدی
|
آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است
آنگاه که مشق سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد و
آنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت
و آنگاه که فریادم را بر سر کو ها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول نکرد حالا با توام با تویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است را از
پشت دیوارها و فاصله ها می شنوی تو چی تو هم می خواهی مرا تو این دنیای وانفسا تنها گذاری و مرا به حال خود رها کنی
خدای من من تنهام ، یارایی را برای یاری دهنده ام نیست دستم را بگیر که احساس می کنم هر چه بیشتر برای رهایی از مرداب سختی ها و دلتنگی های این دنیا دست و پا می زنم بیشتر در آن
غرق می شوم و در آن فرو می روم یا پر پروازم ده یا...
گفته بودی هر گاه تو را به دهنه پرتگاه بردم
هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پرپرواز خواهم داد
خدای من خدای من وقتش فرا رسیده پس چرا کاری نمی کنی سنگ ریزه های زیر پایم در حال فرو ریختنند پس چرا یاریم نمی دهی .

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:52  توسط مهدی
|

امشب باز دلم گرفته نمی دونم واسه چی فقط میخوام یه
چیزی فکر کنم که که روحیم عوض شه ولی هرچه فکر میکنم
میبینم چیزی ندارم که به خاطرش خوشحال شم واقعا روزای
بدی رو دارم میگذرونم
حوصله نوشتنم ندارم


+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:41  توسط مهدی
|
اخه چرا خدا

بعضي وقتا ادما به يكي انقدر وابسته ميشن كه حس ميكنن
اگه اون رو ازشون بگيري يعني دنياشون رو ازشون گرفتي پس
وقتي به يكي ميگيم دنياي مني يعني بدون اون نميشه زندگي
كرد 
حالا منم يكي رو دارم كه ميگم دنياي مني ولي اون هميشه ميگه
من واسه خودم دنيايي دارم 
پس تكليفه من كه اون رو دنياي خودم ميدونم چيه 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:32  توسط مهدی
|
گل بارون زده

گل بارن زده من گل یاس نازنینم
میشکنم پژمرده میشم نذار اشکاتو ببینم
داشتنت تمام دنیاست از تو و اسم تو گفتن
بهترین همه حرفاست باتو باتو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر میشه از تو
وقت غم خوردن ندارم ای غزل پاره دلتنگ
که همه تنت کلامه هنوزم با گل گونت
شرم اولین سلامه ای تو جاری توی شعرم
مثل عشقو خون و حسرت دفتر شعر من از تو
سبد خاطره هامه

* * *

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:27  توسط مهدی
|